تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )

397

تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )

دفع كنيم . براى دفع اين دشمنان در هر زمان پس از يارى خداوند ، تنها با خواسته و سپاه مىتوان آماده شد و سپاه نيز جز به مال نيرومند نتواند بود و مال نيز آنگاه سود دارد كه فراوان باشد . پس هرگز در انديشهء پراگندن اين اموال مباش و در آن گستاخ مشو زيرا كه آن پناهگاه سلطنت و مملكت تو است و تو را در برابر دشمنان نيرو و پشتيبان است . » اسپاذگشنسپ به سوى شيرويه بازگشت و سخنان خسرو را بىآنكه از آن كم كند به او بازگفت . بزرگان ايران باز پيش شيرويه رفتند و گفتند : « اين درست نباشد كه ما را دو پادشاه بود ، يا بفرماى كه خسرو را بكشند و ما چاكران فرمانبردار تو باشيم و يا آنكه تو را از تخت برداريم و او را فرمان بريم . » شيرويه از اين گفتار بشكست و در او سستى پديد آمد و بكشتن خسرو فرمان داد « 1 » . چند مردى كه خونى خسرو بودند آمادهء كشتن او شدند . هركدام از اين مردان كه پيش خسرو مىشد خسرو او را دشنام مىداد و سخن درشت مىگفت ، پس كسى دست به كشتن او نزد تا جوانى كه او را مهرهرمزد پسر مردان‌شاه گفتندى براى كشتن خسرو پيش او رفت . پدر او مردان‌شاه از جانب خسرو پاذوسبان نيمروز « 2 » بود و از فرمان‌بردارترين و باوفاترين كسان خسرو بود « 3 » . روزى خسرو ، كه دو سال به خلع او مانده بود ، از ستاره‌شماران و پيشگويان خود از فرجام كار خود بپرسيد . منجمان گفتند كه مرگ او از جانب نيمروز باشد . خسرو به مردان‌شاه بدگمان شد و از او بيمناك گرديد زيرا او مردى بلندپايه بود و در آن ناحيه در قدرت و نيرو كسى همپايهء او نبود . پس

--> ( 1 ) - فردوسى گفته است : « بترسيد شيروى و ترسنده بود / * كه در چنگ ايشان يكى بنده بود » چاپ مهل : 2218 . ( 2 ) - نيمروز يعنى جنوب ( رجوع شود به زيرنويس شمارهء 2 صفحهء 185 ) . ( 3 ) - داستان بعدى كه يعقوبى آن را كوتاه ذكر كرده است ممكن است واقعا تا اندازه‌اى حقيقت داشته باشد اما ارزش آن روحى و اخلاقى و به هر حال رمزى است . مىبينيم كه هم در داستان ظهور دولت ساسانى و هم در شرح سقوط آن چنين افسانه‌اى را ذكر كرده‌اند . زاد و مرگ مردان بزرگ دنياى قديم نيز فرصت خاصى براى نقل چنين سرگذشتهاى معجزه‌آسائى به دست مىدهد .